تکرارهم که فرمان نمیتابد

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸۳/٧/٦

 

 

سلام

ميبخشيد دير شد.تو به روز قبلی اونجور که دوست داشتم بحث در نگرفت.اما واقعا ديالوگ کردن با اهورا لذت بخش بود.تو اين فاصله امتحان علوم پايه هم قبول شدم و الان کمکی بيمارستانی شدم.تمام بچه هايی که مهرگان ميان رو برای ديدارشون لحظه ها رو ميشمارم و هرکی نمياد جاش به اندازه ی خودش خاليه.

به اين دو شبه مصاحبه هم سربزنيد.خوشحال ميشم تو همين کامنت ها نظرتون رو بديد.

محمدرضا شالبافان:
شاعر امروز از رسالت خسته شده است
شعر ديگر ورقي نيست كه اگر بر آن قرآن نوشته شود مقدس است و اگر سخني زشت و كريه مبطول و شايسته حذف

محمدرضا شالبافان:
جامعه‌ي ادبي ما بايد تمرين دموكراسي در شعر را بهتر كند

 

اين کار رو هم بخاطر دوستانی مينويسم که ازش تو جلسه ی وبلگ نويسهای اين پنج شنبه لذت بردن.با اينکه مر بوط به حدود دو سال پيشه اما از نظراتتون استقبال ميکنم.

۱((LIKE A PRAYER))

عروسکی که زمين خورد وبعد...،من بودم

منی که سرخيِ لبهای زن شدن بودم

 

همين دو قطعه جلوتر، همانطرف ها بود

برای نعش خودم دست گورکن بودم

 

سری که روی زمين غلت خورد ميترسيد

که من توهمِ يک روح بی بدن بودم

 

سکوت پشتِ سکوتِ زمين و دودِ خودم

ميان آنهمه سيگار يک دهن بودم

 

ومريمی که مقدس...،صليب بود وخدا...

به جرم رابطه با سيزده بدن...

                                   بودم-

ميان آنهمه بارانِ دود بر نعشش

برای نعش زنِ...(مرده)ای کفن بودم

 

صليب آخرِ اين سنگ قبر خالی ماند

اگرچه صحنه ی آخر منی که زن بودم...     

                                      

۱-[بااندکی اغماض در ترجمه]مانند يک نمازگزار

                                                      تهران-بهمن۱۳۸۱

پيشاپيش از تمام دوستانی که اين کار رو سابقاً در بلاگ خون خامه خونده بودند معذرت ميخوام.

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

لینک ها

Link #1

Link #2

امکانات

لوگوي وبلاگ شما


بازدیدکنندگان از تاریخ 27شهریور83


:حضور و غیاب


وبلاگ های دوستان