تکرارهم که فرمان نمیتابد

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸۸/۱٠/۱٤

 

 

 

 

 

یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی

 

نگاه گرم تو تندیس جاودانه ی من

و این، قشنگ ترین بیت از ترانه ی من

هوای خانه بدون دلت چه بارانی است

کجاست گرمی شب های سرد خانه ی من

چه تلخ می گذرد روزها و شب هایم

چه سخت می گذرد بعد از این زمانه ی من

به روح جد شهیدت تو را قسم مادر!

شبی بیا به سر خواب کودکانه ی من

نو رفتی و همه ی شهر تلخ و نفرینی است

قرارمان به قیامت، همه بهانه ی من!

دامادمان با صدای بغض آلود پشت گوشی گفت: «خدا دوستش داشت، راحت شد.» و دنیا روی سر تمام بیست و پنج سال زندگی ام خراب شد. باورم نمی شد که آن همه بذله گویی و شادابی زنی که تمام زندگی ام با او گره خورده بود خاموش شود. خسته شده بود. نه از درد، نه از گرسنگی. از خانه نشینی خسته شده بود. از این که همه نگرانش بودند و از دوری پدرم که بیست و یک سال پیش و در حالی که تنها چهل و هشت سال سن داشت، ترکمان کرد. هنوز هم دلش برای پدرم تنگ می شد و هنوز هم گلایه ی تاریکی هایم را تنها با او در میان می گذاشت و بس. به تمام دنیا می گفت:«محمد بهترین پسر دنیاست.» و من و خودش خوب می دانستیم که جدی نمی گوید. وقتی قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی ثبت نام کنیم برایم سیاهه ی بلند بالایی از دوستان و آشنایان تهیه کرده بود تا دعوتشان کنیم اما من گفتم:« فقط خودت را ثبت نام می کنم. من که هیچ کس را غیر از تو ندارم.» راست می گفتم و چون می دانست، آرام بوسیدم و  با صدایی رنجور گفت:« خوشحالم که این روز را می بینم.» . شاید به همین خاطر است که امروز با تمام وجود بی کسی را لمس می کنم و کوچکی ام را. چرا که می گفت:« فرزند کوچک مادر هیچ وقت بزرگ نمی شود.»

همه چیزم بود. عشقم بود، انگیزه ام بود، دوستم بود و مادرم. و امروز بی همه چیز شدم. تمام آینده ام را گره زده بودم با مادرم و امروز آینده ام را غبار آلود می بینم و نمی دانم کجای این دنیای بی سر و ته باید نمازم را کامل بخوانم.

شب های عزای حسین هر شب به من زنگ می زد تا احوالم را جویا شود و هر شب التماس دعامی گفت و هر شب برای سلامتی و شادی اش دعا می کردم. اما نمی دانم عاشورای امسال چه دعایی کرد که به این زودی مستجاب شد و کاری از دست «امن یجیب» های گناهکارانه ی من بر نیامد.

خیلی از دوستان این روزها برایش دعا کردند اما دیگر نیازی نیست. از همه سپاسگذارم. دعای همه دوستان مستجاب شد و تقدیر چهره تلخش را این بار تلخ تر از همیشه به من نشان داد. چهره ای که همیشه از تصور دیدنش هم هول داشتم.

تردید ندارم که 1388 نحس ترین سالی بود که دور شمسی می توانست به من نشان دهد و در نحسی دی ماه که  تا ابد سرد ترین ماه زمین خواهد ماند در نحوست پانزدهمین روزش ساعت 9 در اهواز، شهری که مرا در آن شهر به نفرین زمین دچار کرد آرام خواهد گرفت تا زبانی که هر پنج شنبه برای اموات فاتحه و دعا می خواند و هر جمعه سوره کهف را به نیت خفتگان غار زمین زمزمه می کرد و هر صبح امتحان با دلسوزی جانگدازی در دهانم می گذاشت که سوره صمد را به شش جهت بخوان و سر امتحان به نیت پیامبر نور بخوان «یس# والقران الحکیم# انک لمن المرسلین# علی صراط المستقیم» صبح تلخ ترین و سهمگین ترین امتحانم تنهایم بگذارد و محتاج زبان چون منی گنه کار باشد تا برای شادی اش با قرآن معاشقه کنم. هر چند همیشه به من یادآور می شد که صبر، آخرین تیر ترکش انسان است. ای کاش یک بار دیگر برای غفلتم می خواند: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادی فی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ» و آخرش هم یاد آور شود که:« فنجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین.»

جهت اطلاع دوستان، مراسم یادبود عزیزترین کسم روز پنج شنبه از ساعت 9 در مسجد جواد الائمه اهواز برگزار خواهد شد. اطلاعات تکمیلی جهت مراسم احتمالی در تهران را از طریق همین صفحه به شما منتقل خواهم کرد.

محمدرضا شالبافان  

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

لینک ها

Link #1

Link #2

امکانات

لوگوي وبلاگ شما


بازدیدکنندگان از تاریخ 27شهریور83


:حضور و غیاب


وبلاگ های دوستان