تکرارهم که فرمان نمیتابد

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸۸/٤/٥

 

 

خاطره ای از شنبه30 خرداد1388- بیمارستان دکتر شریعتی و شهادت «ندا آقا سلطان»

هیچ کس نمی خواست بگوید: پایان عملیات احیا!!!

#دکتر م.ر.ش

با صبا در چمن لاله چنین می گفتم

که شهیدان که اند این همه خونین کفنان

حدود ساعت 5:30 عصر بود که پرستار وسط راهروی بیمارستان داد زد:«شروع شد! اولین تیر خورده رو آوردن.» اورژانس از ظهر با اعلام قبلی ستاد بحران، خالی شده بود. همه مریض های غیر بحرانی و حتی نیمه بحرانی هم یا از اورژانس ترخیص شده بودند یا به بخش ها فرستاده شده بودند و حدود پنج ساعتی بود که همه ما توی بخش و درمانگاه اورژانس بیمارستان دکتر شریعتی بیکار بودیم و منتظر این لحظه. البته همه امیدوار بودیم که علیرغم تمام شواهد و قراین، هیچ تیری شلیک نشود و هیچ ایرانی زخمی. اما همه می دانستیم که ...  همه بچه ها، اینترن ها، رزیدنت ها و پرستارها از من می پرسیدند که امروز چه خبر است  و من هم که می دانستم خودم را به کوچه علی چپ می زدم و می گفتم:«مجمع روحانیون که بیانیه صادر کرده و از مردم خواسته تجمع نکنن. فکر نمی کنم خبری باشه.»

صبح هم که داشتم می آمدم بیمارستان، مادرم چندین بار قسمم داد که مبادا بیمارستان را به سمت میدان انقلاب ترک کنم. حتی خواهرم هم سر ظهر زنگ زد و ملتمسانه همین خواسته را تکرار کرد و حتی احساسات من را به بازی گرفت و از خواهر زاده ام خواست که او هم التماس کند. اما من می دانستم که قرار نیست امروز جایی بروم. می دانستم که امروز، خواسته یا ناخواسته خس و خاشاکی هستم، مورد قبول و آرزوی دیگران هستم. همه این ها را وقتی که داشتم به سمت در می رفتم تا از اولین مصدوم استقبال کنم هم می دانستم اما می خواستم با تلاش پزشکی خودم شاید به چشم شلیک کنندگان خس و خاشاک باشم.

مهمان اول این سفره، پیرمردی دندانپزشک بود 61 ساله که به گفته خودش در حالی که از کنار خیابان امیرآباد در حال رد شدن بود، مورد اصابت گلوله کلت قرار گرفته بود. پیرمرد خیلی خوش شانس بود که گلوله به کتف راستش خورده بود و حتی وارد حفره سینه ای نشده بود. به فاصله خیلی کمی، یک پیکان شخصی جوانی 26 ساله را آورد که او هم با کلت کمری مورد اصابت گلوله در ناحیه شکمی قرار گرفته بود. و توسط یکی از هم قطارهایش در حالی که فریاد می زد:«الله اکبر! به ایرانی شلیک می کنند.» وارد اورژانس شد.

با یک چشم به هم زدن تمام اورژانس پر شد از تیر خورده و در همین حال بود که دختری وراد اورژانس شد که قرار بود بعدها معروف شود. دختری ساده و شاید حتی تا اندازه ای شکننده. از جنس همان دخترهایی که معلوم بود با یک تشر سه چهار روز تب می کند و می افتد گوشه خانه. یکی از جنس تمام دخترانی که هر روز توی همین خیابان امیرآباد از کنار آدم می گذرند و شاید دورترین موجودات هستند به این کولی بازی های ارباب رسانه های دولتی.

دختری که بالای پرونده اورژانسش نوشته بود«ندا آقا سلطان، 26 ساله» و به خاطر تیر خوردگی مستقیم به قفسه سینه و پارگی احتمالی بزرگترین شریان هر انسان (آئورت) حدود ساعت شش با ایست قلبی وارد اورژانس بیمارستان داریوش کبیر سابق و دکتر علی شریعتی فعلی شد هیچ شباهتی به آشوب و اغتشاش گرانی نداشت که در روزهای 22 تا 29 خرداد از آن ها هر روز مردم را می ترساندند و می خواستند به همه این باور را القا کند که تیر مستقیم حداقل پاداش ایشان است.

ندا در حالی وارد اورژانس شد که احتمالا به واسطه پارگی همزمان آئورت و نای دچار بالا آوردن حجم زیادی از خون هم شده بود و تمام صورتش هم سرخ بود. اما تمام علت ایست قلبی او را می شد در عمق یک سوراخ 0.5*0.5 سانتی متری پیدا کرد. سوراخی که همه اورژانس و همکاران را شوکه کرد. همه می دانستیم که در هیچ کجای دنیا برای چنین مصدومی هیچ کاری نمی توانند بکنند. همه می دانستیم که هیچ امیدی در کار نیست. اما تلاشی مذبوحانه، همه ما را به سمت او کشاند. بیماری که قاعدتا هیچ بهره ای از عملیات احیا نمی برد، حدود 45 دقیقه تحت پیشرفته ترین مراحل عملیات احیا قلبی ریوی قرار گرفت و انگار هیچ کس جرات نمی کرد که مثل روزهای عادی، به صفحه مانیتور نگاه کند و بگوید:«پایان عملیات احیاء! ما هر کاری از دستمان بر می آمد کردیم. خدا رحمتش کند.»

ندا احیا می شد و من و همه می دانستیم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. همه ما می دانستیم که گلوله، جان یک ایرانی را گرفته است. احیای ندا شاید تلخ ترین تجربه پزشکی تمام تیم احیا بود و انگار هیچ کس نمی خواست باور کند که ما این بازی را باخته ایم. این بازی در خیابان و جلوی چشم تمام مردم، به نفع همان مزدور که گلوله را رها کرده بود به پایان رسیده بود تا او هم احتمالا همین روزها در خاطراتش از نفله کردن یک انسان با افتخار بنویسد و بگوید که از اصول نداشته اش با گلوله گرم در برابر کسی دفاع کرده است که حتی زور بازو هم نداشت، چه برسد به اسلحه سرد.

از لحظه ورود ندا به اورژانس هر 30 ثانیه یک بار از خودم می پرسیدم که چرا آن مزدور ندا را با لگد نزد؟ چرا با باتون برقی و غیر برقی به جانش نیفتاد و حداقل چرا تیر را به پایش نزند؟ اگر قصد او متفرق کردن جمعیت بود آیا ندا به این روش ها به خانه اش فرار نمی کرد؟ در کجای دنیا، برای متفرق کردن جمعیت، تیر را به قلب انسان ها می زنند؟

تیم احیا یکی یکی خسته می شدند و پس از یک نگاه به صورت خونین ندا که در پس زمینه روسری مشکی اش دیده می شد اتاق را ترک می کردند، تا این که بعد از چند دقیقه جسم بی جان ندا ماند و اتاق معاینه نورولوژی اورژانس و دری را که قفل کردند تا مبادا...

شاید حدود یک ساعتی از نا امید شدن همه ما گذشته بود که صدای ناله از سالن انتظار اورژانس بلند شد. یک زن نسبتا مسن و یک زن میانسال داشتند با صدای بلند زجه می زدند و دو مرد که یکی از دو پا فلج نسبی بود و دیگری پیرمردی بود با سبیل های از بنا گوش در رفته و موهای دم اسبی و سفید و زرد با گریه داشتند ایشان را آرام می کردند و بقیه هم گریه می کردند. همراهان بیماران دیگر، پرستاران، پزشکان و من. اتفاقی که شاید هرگز در یک بیمارستان نمی افتد چرا که هر کس به فکر غم خویش است و پزشکان هم به حضور فرشته مرگ عادت کرده اند اما گویا هیچ کس برای ندا گریه نمی کرد. همه برای ایران گریه می کردند و برای خودشان که باید هنوز را ادامه دهند.

پیر زن با صدای بلند فریاد می زد. «خدای بی ناموس! خدای بی همه چیز! خدای بی شرف!چرا ندا؟» و من دلم شکست. و من خیلی دلم شکست. هیچ وقت مانند آن روز دلم برای خدا نسوخته بود. هیچ وقت مانند آن روز دلم برای موعود تنگ نشده بود. هیچ وقت مانند آن روز پیش خودم نخوانده بودم که «فاغث یا غیاث المستغیثین»« پس فریادرس دادخواهان به فریادرس». پیش خودم گفتم:« خدا کاری بکن وگرنه ...» و بازهم دلم شکست.

آن دو مرد به همراه چند انسان درشت اندام، بعد از کلی حرف و حدیث وارد اتاقی شدند که ندا را در خود جای داده بود و آرام گریستند و تا می خواستند گریه خود را آشکار تر کنند با مردی روبرو می شدند که به ایشان می گفت:«ما با هم طی کردیم. ما با هم قرار گذاشتیم.» و بغض خود را می خوردند.

من هم که گریه ام بند نمی آید، توسط دوستان احاطه می شوم تا مبادا بعضی ها متوجه گریه ام شوند. همه هنوز هم بهت زده اند. همه هنوز هم نمی دانند که چه شده است و همه هنوز هم با نگاه خود خون ندا را که روی موزائیک سفید بخش ریخته است نگاه می کنند.

چقدر احساس می کنم که ندا تنها بود و چقدر احساس می کنم که امروز او ارزشمند است. او می توانست سال ها عمر کند و احتمالا چهل پنجاه سال دیگر با سرطان یا سکته قلبی به همین اورژانس که نمی دانم آن زمان به نام کدام بزرگ بود بیاید و خیلی خاموش و آرام بمیرد اما سرنوشت او چیز دیگری بود. سرنوشت او شهادت بود حتی اگر همان گونه که پیرمرد می گفت اصلا برای تظاهرات بیرون نیامده باشد. جان او ارزشمند بود چرا که می توانست شنبه در خانه پدری محبوس و محفوظ شود اما نشد.

ندا! خون بهای تو بسیار سنگین تر از بضاعت ناچیز آن مزدور حقیر است. خون بهای تو و دیگر شهیدان، آزادی است که حق ماست اما سهم ما...

آه! که هنوز هیچ کدام از حافظان قرآن برای تو نخوانده اند:«بای ذنب قتلت.»

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

لینک ها

Link #1

Link #2

امکانات

لوگوي وبلاگ شما


بازدیدکنندگان از تاریخ 27شهریور83


:حضور و غیاب


وبلاگ های دوستان