تکرارهم که فرمان نمیتابد

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٤/۱۱/۱٦

 

 

سلام به همه ی دوستان

بعد از مطلب و پست غذای برره ای مهدی موسوی تلاشهای بسياری از طرف دبير سرويس روزنامه قدس(دوست خوبم آقای سيد مصطفی حسينی راد)صورت پذيرفت تا بالاخره با پادرميانی سردبير ارزياب محترم-که از شاعران مطرح ميباشند و مهدی به اشتباه وی را سردبير معرفی کرده بود-اجازه ی چاپ مطلب را دادند.

ذکر چند نکته لازم است:۱-به خواست طرفين،بحث بيش از آنکه آکادميک باشد پراگماتيک و کارکردگراست(چيزی که من از آن متنفرم)

۲-به علت حساس بودن بحث حداقل حذف توسط سرويس روزنامه صورت گرفته

۳-اميدوارم با خوندن اون روح دريدای بزرگ را شاد کنيد!!!!

جستاري در تأثير "دريدا" بر ادبيات و فلسفه امروز (چاپ شده در روزنامه قدس ص ۱۱،۲بهمن۸۴)

؛فرا روايتها مرده اند

اشاره:هنر و ادبيات- "ژاك دريدا" فيلسوفي است كه جريان "پست مدرنيسم" با نام او پيوندي ناگسستني دارد. اين فيلسوف شهير پست مدرن، اكتبر سال گذشته درگذشت و چندي پيش اولين سالمرگ او را پشت سرگذاشتيم. مطلبي كه در ادامه از نظرتان مي گذرد، جستاري است پيرامون تأثير "دريدا" بر فلسفه و ادبيات امروز. در اين بحث، دو تن از شاعران جوان كشور كه به عنوان چهره هاي سرشناس جريان غزل متفاوت شناخته مي شوند درباره پست مدرنيستم و دريدا به گفتگو نشسته اند. دكتر سيدمهدي موسوي و محمدرضا شالبافان مهمانان صفحه ديدگاه هستند.

 

 

شالبافان:آقاي موسوي، چندي پيش اولين سالمرگ ژاك جويس دريدا را داشتيم. همه ما با نام او آشناييم، ولي متأسفانه اين بحث چندان مطرح نشده كه دريدا واقعاً يك "تفكر" بود يا يك "شخصيت"؟ نظر شخصي من آن است كه دريدا يك تفكر نهفته در طول تاريخ بود كه در قالب فردي كه در سال 2004 درگذشت تجلي كرده بود.
موسوی:در جنبش يا مكتب پسا ساختارگرايي و بعدها در مكتب پست مدرن و در ميان متفكراني كه وجود داشتند، اگر بخواهيم چند نفر را نام ببريم صد درصد يكي از آنها دريداست. اگر از ليوتار به عنوان پدر پست مدرنيسم نام ببريم، شايد بتوان دريدا را بزرگترين متفكر پسامدرن ناميد. بخصوص كه فكر مي كنم مباحث دريدا به ايده هاي ما نزديكتر است. زيرا ما شاعر و اهل هنر هستيم و دريدا بيشتر مباحثش مربوط به متن، نوشتار، گفتار و زبان است. اين در حالي است كه ما شايد بطور مثال جامعه شناسي فوكو را تنها بتوانيم با يك كار تطبيقي به انديشه هايي كه در نظر داريم نزديك كنيم. اما به نظر مي رسد "دريدا" راه مستقيم تري براي حرفهاي ما باشد. البته من فكر مي كنم علت آن كه تا اندازه اي دريدا در جامعه - بويژه ادبي- ما ناشناخته مانده آن است كه شعر معاصر ما يا هنوز به مرحله ساختارگرايي نرسيده بود و يا اين دوره را خيلي سريع طي كرده بود تا بخواهد به ساختارشكني، واسازي يا هر چه "Deconstruction" را ترجمه كنيم بپردازد. جمله اي كه درباره دريدا گفتي (او يك تفكر بود) جمله زيبايي است. اما متأسفانه آمده اند و دريدا را در حيطه نظريات مربوط به شعر يا داستان پايين آورده اند. خود دريدا در جايي و در پاسخ سؤالي در مورد ساختارشكني در ادبيات مي گويد: ادبيات از ابتدا ساختارشكن و همراه با "Deconstruction" بوده است. بحث من بيشتر در مورد فلسفه است. به همين خاطر است كه ما بايد پيش از هر چيز دريدا را به عنوان يك فيلسوف يا متفكر بشناسيم.

ش:من علاقه دارم كه بحث "تفكر" بودن دريدا را با مثالي بيشتر توضيح دهم. سال گذشته با شنيدن خبر درگذشت دريدا ابتدا خيلي ناراحت شدم، اما در ادامه احساس كردم اين ناراحتي چندان منطقي و فلسفي نيست. به طور مثال اگر ما در عصر بوعلي سينا بوديم از درگذشت او بسيار ناراحت مي شديم و اين ناراحتي بسيار منطقي بود، چرا كه شايد اگر ابن سينا چند صباحي بيشتر زنده مي ماند فلسفه اش را تكميل مي كرد، به "اشارات" بيشتر مي پرداخت و به نسبت مشاء بودنش به اشراق بيشتر نزديك مي شد. اما دريدا يك لحظه زايش بود. يعني دريدا چيزي بود كه يك تفكر را بازسازي كرد. تفكري كه ما مي توانيم برگرديم و آن را به نحوي ديگر در يونان باستان پيدا كنيم. اگر چه علتي كه پروتاگوراس يا گرگياس در يونان باستان مطرح مي كنند با سخن دريدا متفاوت است، ولي نتيجه ها بسيار به هم نزديك است.




به نظر من دريدا بيشتر از اين كه يك پروسه باشد يك لحظه زايش بود و براي اين تفكر چندان فرقي نمي كرد كه دريدا بيشتر زنده بماند. از طرف ديگر دريدا نقطه مصونيتي كه براي خودش قايل شد اين بود كه سعي كرد حتي الامكان فلسفه را وارد مسائل كاركردگرا نكند، ولي مثلاً نگاهي كه فوكو دارد چنين نيست. فوكو بيشتر، بحث جامعه شناسي را مطرح مي كند و در آن هم با يكسري تفكرات و نظرات شبيه توصيه، به كا ركردگرايي نزديك مي شود. به نظر من ادبيات هم چندان كاركردگرا نيست. ذهنيت نابي است و ما چندان نمي توانيم از آن انتظار عملكرد داشته باشيم. برمي گردم به همان مثال قديمي، يعني شعر حافظ، ترجمه آن و نگاه عملگرا به آن كه آن را از آسمان به زمين مي آورد. البته به نظر من دريدا اين خصلت ادبيات را درك كرد.
م:اين سخن كاملاً صحيح است كه دريدا هميشه در زمان "حال" مطرح بوده، زيرا بطور مثال در مورد فوكو داريم: "فوكوي متقدم" و "فوكوي متأخر". اما با وجود اين كه دريدا در كتابهاي آخرش نسبت به سخنان اولش حرفهايي ناموازي- و نه متضاد- مي زند، هيچ كس درباره او نمي گويد دريداي متقدم و متأخر. زيرا دريدا در لحظه حال حضور داشته و اصلاً نسبي گرايي پسامدرنيسم و همان انديشه هايي كه دريدا خودش هيچ جا به آنها قطعيت نمي دهد، باعث مي شود كه هيچ كدام نتوانيم بگوييم، آخرين مقاله دريدا قابل استنادتر است يا اولين مقاله او. هرچند شايد در مطالب متأخر وي پختگي بيشتر باشد. مطلب ديگري كه مي توان در مورد دريدا به آن پرداخت پساساختارگرايي و مسأله "تفاوط!" است. دريدا مي آيد و "تفاوت" و "تعويق" را با هم تركيب مي كند و با يك غلط املايي كلمه اي مي سازد كه به هر دو معني تعلق مي گيرد. او مي آيد و درباره درجه صغر نوشتار و آن تعويقي كه بعد از كلام اتفاق مي افتد، صحبت مي كند. اما به نظر من "تفاوط" كه تلاشي است براي ترجمه آن، اين معني را اعاده نمي كند. چون "تفاوط" تعويق را به هيچ وجه نمي رساند و فقط همان "تفاوط" است. به نظر مي رسد خيلي جاها نمي توانيم دريدا را ترجمه كنيم. البته اين از ويژگي هاي پسامدرنيسم است كه بومي است و هميشه نياز به حاشيه ها و پاورقي ها دارد، چون اصلاً از جهاني شدن طفره مي رود. اما با وجود اين كه"تفاوط" از "تفاوت" بهتر است - چون متأسفانه متفاوت بودن در كشور ما خيلي گسترده و سهل الوصول شده- باز هم به نظر من اصلاً كامل نيست و از آن چيزي كه دريدا گفته خيلي دور است.

ش:البته خيلي از مترجمان معتقدند كه تعويقي كه تو مي گويي ترجمه ثانوي "differance" است كه دريدا مطرح مي كند. يعني معتقدند تا قبل از زايش اين كلمه معناي "تعويق" حضور نداشته و بعد از زايش اين كلمه به وجود آمده.
م:من به مرگ مؤلف معتقدم و بويژه مرگ مؤلف را سعي مي كنم بيشتر در نوشته هاي ادبي دخالت بدهم تا نوشته هاي فلسفي يا زبان شناسي. اما با توجه به اين كه دريدا خودش در جايي مسأله "تعويق" را مطرح كرده من بر آن تأكيد مي كنم. بله! ما مي توانيم برداشت كنيم كه دريدا اول اين كلمه را آفريده و سپس به عنوان يك مخاطب به ذهنش رسيده كه مي توان "تعويق" را هم از اين واژه استنتاج كرد. اما من باز هم با ذهنيت خودم موافق ترم! اما درباره كاركردگرايي، من اندكي با تو مخالفم. شايد به اين دليل كه من انساني به دنبال كاركردها و مخالف با ذهنيت گرايي صرف هستم. بطور مثال من نئودادائيست ها را به دادائيست ها ترجيح مي دهم. ذهنيت، بسيار گسترده است و توانايي مانور آن بالاست، اما وقتي بخواهيم به سمت عينيت برويم در بسياري از جاها به بن بست مي خوريم. ذهنيت شايد ناب باشد و بتوان كلمه "بكر" را براي آن به كار برد، اما آيا واقعاً جامعه امروز آن را قبول مي كند؟ جامعه اي كه خودت مي داني - از ادبيات و هنر بسيار دور شده و دارد به سمت هنر كاركردگرا و هنر ماشيني شده حركت مي كند- آيا هنر براي هنر، تفكر براي تفكر و فلسفه براي فلسفه را مي پذيرد؟
آيا به فلسفه اي كه نخواهد در خدمت جامعه شناسي، روان شناسي و هنرهاي كاركردگرا قرار بگيرد اجازه جولان مي دهد؟

ش:چرا كه نه؟! من احساس مي كنم، چشم اسفنديار فلسفه ها، جستجوي دائمي انسان به دنبال گمشده اي تحت عنوان سعادت، دموكراسي يا ... است. و خوب! انسان را به آن گمشده نمي رسانند. البته فلسفه الهي را بايد از اين محدوده استثناء كرد. اين فلسفه يك سيستم ايده آلي براي خود قايل مي شود و با فلسفه هاي ديگر بسيار متفاوت است. البته شبيه اين مسأله را در فلسفه افلاطون مي بينيم كه اين فلسفه هم بيشتر حسي است تا منطقي. ما امروز از وراي بيش از دو هزار سال فلسفه، اين اتهام نرساندن را به فلسفه ها مي زنيم. نمود اصلي اين مسأله در فلسفه كانت است. فلسفه اي كه خيلي با قاطعيت ادعا كرد كه بشر را با عقل به سعادت مي رساند. همه ديديم در هيروشيما و ناكازاكي چه كرد. به نظر من آن اتفاق ثمره مستقيم فلسفه كانت بود. اگرچه به ظاهر انحراف بود، اما بدون شك حاصل آن فلسفه بود. سخن من اين است كه چقدر لازم است كه ايده آل ذهني مخاطب را در نظر گرفت؟ يعني چون مخاطبان چيزي را مي پسندند، ما بايد به اجراي آن بپردازيم؟
م:اگر از مبحث "هايدگر" بگذريم كه معتقد است مشكل فلاسفه زبان بوده، يعني به علت دچار بودن به بازيهاي زباني مختلف از كلمات ثابت، معاني مختلفي اعاده مي كردند، علت اين كه من مسأله مخاطب را مطرح مي كنم اين است كه اگر فلسفه را به عنوان يك فراروايت و چيزي كه مي تواند بشر را به غايتي برساند در نظر بگيريم، بايد بپذيريم كه امروز فراروايتها مرده اند. همان طور كه خودت مي گويي در هيروشيما و ناكازاكي با بمبي كه فرود آمد زمان مرگ فرا روايتها فرارسيد. امروز، بايد در جامعه با ايده هامان به سمت فلسفه برويم. يعني دوراني كه فلسفه، كليتي ارائه بدهد تا جامعه به سمت آن برود گذشته است. مثلاً زماني، عده اي از فلاسفه براي نجات بشريت، ماركسيسم را مطرح كردند و با چند مثال جزئي به يك مثال كلي رسيدند و گفتند قيام توده ها، راهي است كه بشريت به سمت آن مي رود و تلاش كردند جامعه را به سمت آن هدايت كنند. اما امروزه اين تفكر پذيرفتني نيست. امروز ما جزئيات مختلف را در كنار هم در نظر مي گيريم و آنها را مي پذيريم. با وجود تناقض، مي پذيريم كه سوسياليسم در كنار امپرياليسم وجود دارد. من مي گويم بهتر است از جزءها به سمت كل ها برويم. البته من در حدي نيستم كه نسبت به دريدا اشكال مطرح كنم، ولي وي قصد داشت يك كليت را حكمفرما كند. خوب! البته شايد بتوان گفت اين كليت نيز نوعي جزءگرايي است.

ش:احساس مي كنم با تعبير جديدي كه از كاركردگرايي ارائه كردي، مي توان با آن رابطه برقرار كرد. اما من چندين بار در گفته ها و نوشته هاي تو با اين سخن قديمي - البته از نظر زماني- دريدا برخورد كرده ام كه: "ما جزاير نامنظمي در دل دنياي منظم هستيم". اين در حالي است كه من معتقدم ما تنها مي توانيم فرض كنيم كه جزايري منظم در دل دنياي نامنظميم. لطفاً نسبت به اين مسأله بيشتر توضيح بده.
م:اگر ما به چيزي به نام ساختار اعتقاد نداشته باشيم، بي معني است كه پسا ساختار ايجاد كنيم. بطور مثال وقتي درباره "آنتروپي" مي گويند دنيا به سمت بي نظمي مي رود، زماني است كه در جايي از نظمش كم كنند. وقتي همه چيز بي نظم باشد به سمت بي نظمي رفتن مسخره است. يعني هيچ نظمي وجود ندارد و همه چيز داراي حركتي تصادفي در فضا مي شود. سخن من اين است كه بايد نظم هايي، فراروايتهايي و كليتهايي برقرار باشد. شايد بحث ما در ذهنيت پسا ساختارگرايي و پسامدرنيسم جواب دهد، اما وقتي در جامعه و در يك محيط عيني با آن برخورد كنيم، اگر واقعاً بستري نداشته باشيم، به "آنارشي گري" مي رسيم. بسياري از اين بحث هاي عصيانگرانه شايد به صورت تئوريك جالب باشند، اما در عمل يكسري زيرساخت مي خواهيم كه بر پايه آنها عصيان كنيم.

ش:شما رابطه شعر و دنياي پيرامون را تعامل مند مي بيني يا شعر را جامعه اي مي بيني در ذهن شاعر؟
م:من درباره تفكر دريدا صحبت مي كردم، اما وقتي بخواهم درباره شعر صحبت كنم، بايد ابتدا به تعريفي از شعر برسم و بر مبناي آن تعريف صحبت كنم و بگويم كه شعر و داستان مي خواهند چه نقشي را در جامعه ايفا كنند.

ش:البته من فكر مي كنم تعريفي كه تو از ساختار ارائه كردي فرق اساسي با پساساختار نداشت. يعني ما در ساختار دچار يك توافق نظم مي شويم و البته هيچ دليل منطقي هم برايش نمي توانيم داشته باشيم. زيرا هر دليل منطقي بر يكسري قوانين از پيش درست پنداشته شده مستقر است كه آن قوانين نيز ثابت نشده اند. اين يك ايراد هميشگي و سوفسطايي بر فلسفه است كه هنوز هم پابرجاست. اما چرا ما نبايد نيمه پر ليوان و نظم مورد توافق را بنگريم؟ چرا نبايد به واقعيت و يا چيزي كه حداقل اثباتش نياز به دشواري كشيدن ندارد نگاه كنيم؟ وقتي ما مي خواهيم به پساساختار برسيم بديهي است كه بايد توافق قبلي را بشكنيم. ولي وقتي توافق قبلي را شكستيم، ديگر نياز محسوسي نيست كه ما همچنان توافق قبلي را محترم بدانيم. در حالي كه بهتر است به گذشته برگرديم و به عينه ببينيم كه آن مسأله توافق بوده نه يك واقعيت خارجي.
م:اما خود دريدا براي بيان و اثبات صحبتهايش از روش منطقي و ساختارگرا استفاده مي كند. اين روش بيشتر روش انديشگران پسا ساختارگرا و پسامدرن است. حتي در بحث نسبيت هم حكم قطعي مي دهند بر نسبيت. سخن آن است كه اين ابزار با چيزي كه قرار است اثبات شود، همخواني ندارد. البته اين پارادوكس اشكالي هم ندارد. اين پارادوكس همان جزاير نامنظمي است كه در دل دنياي منظم ايجاد مي شود. اين انديشه پارادوكسيكال مي تواند وجود داشته باشد و اصولاً انديشه پسامدرن پارادوكسيكال است. اما مطمئن باش اگر مي توانستيم و مي توانستند، حتماً از يك روش نسبي استفاده مي شد و اصلاً مطلب خود را چاپ نمي كردند، چون چاپ كردن يك كتاب يا مقاله خود تن دادن به روابط دنياي مدرن است ...

ش:البته موقعيت پست مدرن يك موقعيت ذهني است، يعني چيزي كه صرفاً در ذهن ما اتفاق مي افتد. بحث من هم همين است كه چون اين موقعيت ذاتاً انتزاعي است، ما مي توانيم آن را در ذهن داشته باشيم. از طرف ديگر شعر هم بيشتر از آن كه زاييده موقعيت بيروني ما باشد، زاييده ذهن ماست. ممكن است كه ما اين تفكر را در شعرمان داشته باشيم و خودمان در دنياي اطراف با هر گرايش و مكتبي حضور داشته باشيم. اين تناقض بيش از همه در مقابل دنياي اطراف با تمام كساني است كه ذهنيت پسامدرن دارند. چون به هر حال ما بايد زندگي كنيم...
م:از نسبتهايي كه مي دهند آن است كه پست مدرنها انسانهاي رياكاري هستند. به نظر من اين اصلاً توهين نيست، بلكه يك ويژگي است. زيرا اساساً اين مطلب عامل بقايشان است. اين مطلب را در ابتدا بيان كرديم كه اين موقعيت، انتزاعي است و سخنان دريدا به حالت عيني درنمي آيند. به همين دليل بهتر است بگوييم موقعيت پسا مدرن. چون به هر حال فلسفه هميشه به عنوان يك نتيجه وجود دارد. با اين تعريف از شعر و اتفاق افتادن آن در ذهن، من با سخن تو موافقم. همان گونه كه "سوررئال ها" معتقد بودند و مي گفتند چون همه چيز در ذهن اتفاق مي افتد، حتي كسي كه تا به حال يك خط هم ننوشته مي تواند شاعر باشد.

ش:براي اينكه كمي از اين بحث فلسفي فاصله بگيريم بهتر است گريزي به غزل متفاوت يا غزل پست مدرن بزنيم. من اين اتهام را نمي پذيرم كه غزل ما تحت تأثير نظريات غربي است. من اين مسأله را بارها گفته ام وقتي كه براي اولين بار كتابي را كه دايرةالمعارف نظريات ادبي- فلسفي غرب است با آن حجم عظيم خواندم، اصلاً به خاطرم نماند كه چه كسي چه سخن گفته اما دقيقاً به خاطرم ماند كه به كداميك از اين سخنان فكر كرده بودم، با كدام ارتباط برقرار كرده بودم و كدام را مي خواستم بگويم، اما نمي توانستم. سخن من اين است كه اين نظريات در غرب براي اولين بار آكادميك شده اند، ولي نمي توانيم آنها را زاده غرب و فرانسه بدانيم، چون دريدا فرانسوي بود.
م:در شرق به خيلي از مفاهيم از راه عرفان مي رسيم نه از راه فلسفه، ولي در غرب از راه فلسفه به همين مفاهيم رسيده اند. حالا ممكن است ما از راه عرفان اسلامي به آن رسيده باشيم. ممكن است در كشورهايي چون ژاپن از راه عرفان شرقي به آن مسايل رسيده باشند. ولي بحث، اين است كه ابتدا اين نياز ايجاد شده كه تفكر جامعه به اين سمت حركت بكند. من يكبار براي يكي از دوستان شاعر درباره پست مدرنيسم توضيح مي دادم. جالب اين جاست كه او گفت: "اينها همان حرفهايي هستند كه من به آنها اعتقاد دارم. من در ذهنم به همه اين ها رسيده بودم، ولي نمي دانستم پست مدرنها هم اينها را مي گويند."
يعني اگر بين انديشه هاي دوستان اهل انديشه جستجو كنيم، انديشه هاي پسا ساختارگرا كاملاً موجود است. يعني ما ابتدا از نظر ذهني به پست مدرنيسم رسيديم و در ادامه جستجو كرديم كه در تفكرهاي موجود كدام يك با ذهن ما منطبق است. ديديم كه پست مدرن بيش از همه با ذهن ما منطبق است. هرچند در اين ديالوگ هم ما - هر دو- در مباحثي با سخن ايشان مخالف بوديم. البته خودشان هم با خودشان ممكن است مشكل داشته باشند. ما ابتدا رسيديم و سپس يك اسم انتخاب كرديم كه توانست به ما كمك كند. ما جاده را پيدا كرديم و اين به ما چيزهاي بيشتري نشان داد. با توجه به وقايعي مثل خواب و ضمير ناخودآگاه به حركت غيرخطي زمان رسيديم و متفكران ذهن ما را بيشتر باز كردند. اين كه ما كتاب بخوانيم و از روي آن شعر بگوييم، تهمت خنده داري است. به نظر من مشكل اين است كه دوستان كلاسيك سراي ما از روي كتابها خوانده اند و شعر گفته اند ...

ش:جالب اين جاست كه در اين جريان كه به سختي مي توان از ده نفر براي آن نام برد تناقض هاي محسوسي ديده مي شود. ولي در كنار هم هستيم، يعني باز در آخر قضيه از نظر فلسفي- ذهني به يك جا مي رسيم، ولي خوب! از نظر نتيجه متناقضيم.
م:با تو موافقم. من هميشه در جواب دوستاني كه ما را مثل هم مي دانستند مي گويم: "ما مثل هم نيستيم ما در يكسري زيرساختها شباهت داريم، اما وقتي با هم بحث مي كنيم، از بحثي كه با شما داريم بسيار جدي تر است، چون مخالفتها هم خيلي جدي تر است.
اما اگر دقت كنيم بچه هايي كه غزل نئوكلاسيك روايي مي گويند دارند از دستاوردها و تكنيكهاي ما استفاده مي كنند، با وجود اين كه از لحاظ ذهني به اين فضا نرسيده اند. چون نياز، ايجاد شده و مجبورند از اين تكنيكها استفاده كنند. اين دوگانگي در كار ايشان نوعي دوران گذاراست و به نظر من نسل بعد ... نه! چون از ديدگاه پسا مدرن نگاه مي كنيم بهتر است چيزي را پيش بيني نكنيم.

ش:در انتها اگر صحبت خاصي داری مي شنوم.
م:من فقط به دوستاني كه مخالف اين جريان هستند توصيه اي دارم. بجاي اين كه بيايند و با پيش فرض اين كه اين جريان اشتباه است، با آن برخورد كنند، بدون هيچ پيش فرض و بايد و نبايد بپذيرند كه مطمئناً انديشه هيچ يك از ما كامل نيست. اما متأسفانه برخوردها در خوش بينانه ترين حالت در پشت خود پيش فرضهاي فراواني دارد. اين در حالي است كه اگر شما وزن شعرت را محو كني و آن را شبيه شعر سپيد بنويسي با آن برخورد خيلي بهتري مي شود.
ش:البته اين بحث ديگري است و فرصت ديگري را مي طلبد.

 

 



 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

لینک ها

Link #1

Link #2

امکانات

لوگوي وبلاگ شما


بازدیدکنندگان از تاریخ 27شهریور83


:حضور و غیاب


وبلاگ های دوستان