تکرارهم که فرمان نمیتابد

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٩/٩/۱۱

 

 

سلام

هنوز جرم این وبلاگ برای من مبهم است

پس دعوتید به خانه جدیدم به همین نام در بلاگفا

mrshalbafan.blogfa.com

منتظرم با تلخ ترین ها

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

۱۳۸۸/۱٠/٢٠

 

 

مادر مهربانمان که هماره عاشق قرآن و اهل بیت(ع) بود، در ایام سوگواری جد شهیدش سیدالشهداء(ع) تنهایمان گذاشت و چشمان آرام بخشش را برای همیشه بر زشتی ها و زیبایی های دنیا فرو بست.
با کمال تاسف و تاثر در گذشت مادری دلسوز و معلمی مهربان
حاجیه خانم علویه حبیبه خوش اقبال( مادر دکتر محمدرضا شالبافان)
را با قلبی مالامال از اندوه به اطلاع دوستان، آشنایان و بستگان می رسانیم.
به همین مناسبت مراسم یادبودی روز جمعه 25 دی ماه 1388 از ساعت 10 تا 11:30 صبح در مسجد حضرت ولیعصر(عج) به نشانی میدان آرژانتین- خیابان خالد اسلامبولی(وزراء) برگزار خواهد شد.
حضور شما گرامیان موجب شادی روح آن مرحومه و تسلی بخش دل داغدیده بازماندگان خواهد بود.
خانواده های شالبافان، خوش اقبال و سایر بستگان

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

۱۳۸۸/۱٠/۱٤

 

 

 

 

 

یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی

 

نگاه گرم تو تندیس جاودانه ی من

و این، قشنگ ترین بیت از ترانه ی من

هوای خانه بدون دلت چه بارانی است

کجاست گرمی شب های سرد خانه ی من

چه تلخ می گذرد روزها و شب هایم

چه سخت می گذرد بعد از این زمانه ی من

به روح جد شهیدت تو را قسم مادر!

شبی بیا به سر خواب کودکانه ی من

نو رفتی و همه ی شهر تلخ و نفرینی است

قرارمان به قیامت، همه بهانه ی من!

دامادمان با صدای بغض آلود پشت گوشی گفت: «خدا دوستش داشت، راحت شد.» و دنیا روی سر تمام بیست و پنج سال زندگی ام خراب شد. باورم نمی شد که آن همه بذله گویی و شادابی زنی که تمام زندگی ام با او گره خورده بود خاموش شود. خسته شده بود. نه از درد، نه از گرسنگی. از خانه نشینی خسته شده بود. از این که همه نگرانش بودند و از دوری پدرم که بیست و یک سال پیش و در حالی که تنها چهل و هشت سال سن داشت، ترکمان کرد. هنوز هم دلش برای پدرم تنگ می شد و هنوز هم گلایه ی تاریکی هایم را تنها با او در میان می گذاشت و بس. به تمام دنیا می گفت:«محمد بهترین پسر دنیاست.» و من و خودش خوب می دانستیم که جدی نمی گوید. وقتی قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی ثبت نام کنیم برایم سیاهه ی بلند بالایی از دوستان و آشنایان تهیه کرده بود تا دعوتشان کنیم اما من گفتم:« فقط خودت را ثبت نام می کنم. من که هیچ کس را غیر از تو ندارم.» راست می گفتم و چون می دانست، آرام بوسیدم و  با صدایی رنجور گفت:« خوشحالم که این روز را می بینم.» . شاید به همین خاطر است که امروز با تمام وجود بی کسی را لمس می کنم و کوچکی ام را. چرا که می گفت:« فرزند کوچک مادر هیچ وقت بزرگ نمی شود.»

همه چیزم بود. عشقم بود، انگیزه ام بود، دوستم بود و مادرم. و امروز بی همه چیز شدم. تمام آینده ام را گره زده بودم با مادرم و امروز آینده ام را غبار آلود می بینم و نمی دانم کجای این دنیای بی سر و ته باید نمازم را کامل بخوانم.

شب های عزای حسین هر شب به من زنگ می زد تا احوالم را جویا شود و هر شب التماس دعامی گفت و هر شب برای سلامتی و شادی اش دعا می کردم. اما نمی دانم عاشورای امسال چه دعایی کرد که به این زودی مستجاب شد و کاری از دست «امن یجیب» های گناهکارانه ی من بر نیامد.

خیلی از دوستان این روزها برایش دعا کردند اما دیگر نیازی نیست. از همه سپاسگذارم. دعای همه دوستان مستجاب شد و تقدیر چهره تلخش را این بار تلخ تر از همیشه به من نشان داد. چهره ای که همیشه از تصور دیدنش هم هول داشتم.

تردید ندارم که 1388 نحس ترین سالی بود که دور شمسی می توانست به من نشان دهد و در نحسی دی ماه که  تا ابد سرد ترین ماه زمین خواهد ماند در نحوست پانزدهمین روزش ساعت 9 در اهواز، شهری که مرا در آن شهر به نفرین زمین دچار کرد آرام خواهد گرفت تا زبانی که هر پنج شنبه برای اموات فاتحه و دعا می خواند و هر جمعه سوره کهف را به نیت خفتگان غار زمین زمزمه می کرد و هر صبح امتحان با دلسوزی جانگدازی در دهانم می گذاشت که سوره صمد را به شش جهت بخوان و سر امتحان به نیت پیامبر نور بخوان «یس# والقران الحکیم# انک لمن المرسلین# علی صراط المستقیم» صبح تلخ ترین و سهمگین ترین امتحانم تنهایم بگذارد و محتاج زبان چون منی گنه کار باشد تا برای شادی اش با قرآن معاشقه کنم. هر چند همیشه به من یادآور می شد که صبر، آخرین تیر ترکش انسان است. ای کاش یک بار دیگر برای غفلتم می خواند: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادی فی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ» و آخرش هم یاد آور شود که:« فنجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین.»

جهت اطلاع دوستان، مراسم یادبود عزیزترین کسم روز پنج شنبه از ساعت 9 در مسجد جواد الائمه اهواز برگزار خواهد شد. اطلاعات تکمیلی جهت مراسم احتمالی در تهران را از طریق همین صفحه به شما منتقل خواهم کرد.

محمدرضا شالبافان  

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

۱۳۸۸/٤/٥

 

 

خاطره ای از شنبه30 خرداد1388- بیمارستان دکتر شریعتی و شهادت «ندا آقا سلطان»

هیچ کس نمی خواست بگوید: پایان عملیات احیا!!!

#دکتر م.ر.ش

با صبا در چمن لاله چنین می گفتم

که شهیدان که اند این همه خونین کفنان

حدود ساعت 5:30 عصر بود که پرستار وسط راهروی بیمارستان داد زد:«شروع شد! اولین تیر خورده رو آوردن.» اورژانس از ظهر با اعلام قبلی ستاد بحران، خالی شده بود. همه مریض های غیر بحرانی و حتی نیمه بحرانی هم یا از اورژانس ترخیص شده بودند یا به بخش ها فرستاده شده بودند و حدود پنج ساعتی بود که همه ما توی بخش و درمانگاه اورژانس بیمارستان دکتر شریعتی بیکار بودیم و منتظر این لحظه. البته همه امیدوار بودیم که علیرغم تمام شواهد و قراین، هیچ تیری شلیک نشود و هیچ ایرانی زخمی. اما همه می دانستیم که ...  همه بچه ها، اینترن ها، رزیدنت ها و پرستارها از من می پرسیدند که امروز چه خبر است  و من هم که می دانستم خودم را به کوچه علی چپ می زدم و می گفتم:«مجمع روحانیون که بیانیه صادر کرده و از مردم خواسته تجمع نکنن. فکر نمی کنم خبری باشه.»

صبح هم که داشتم می آمدم بیمارستان، مادرم چندین بار قسمم داد که مبادا بیمارستان را به سمت میدان انقلاب ترک کنم. حتی خواهرم هم سر ظهر زنگ زد و ملتمسانه همین خواسته را تکرار کرد و حتی احساسات من را به بازی گرفت و از خواهر زاده ام خواست که او هم التماس کند. اما من می دانستم که قرار نیست امروز جایی بروم. می دانستم که امروز، خواسته یا ناخواسته خس و خاشاکی هستم، مورد قبول و آرزوی دیگران هستم. همه این ها را وقتی که داشتم به سمت در می رفتم تا از اولین مصدوم استقبال کنم هم می دانستم اما می خواستم با تلاش پزشکی خودم شاید به چشم شلیک کنندگان خس و خاشاک باشم.

مهمان اول این سفره، پیرمردی دندانپزشک بود 61 ساله که به گفته خودش در حالی که از کنار خیابان امیرآباد در حال رد شدن بود، مورد اصابت گلوله کلت قرار گرفته بود. پیرمرد خیلی خوش شانس بود که گلوله به کتف راستش خورده بود و حتی وارد حفره سینه ای نشده بود. به فاصله خیلی کمی، یک پیکان شخصی جوانی 26 ساله را آورد که او هم با کلت کمری مورد اصابت گلوله در ناحیه شکمی قرار گرفته بود. و توسط یکی از هم قطارهایش در حالی که فریاد می زد:«الله اکبر! به ایرانی شلیک می کنند.» وارد اورژانس شد.

با یک چشم به هم زدن تمام اورژانس پر شد از تیر خورده و در همین حال بود که دختری وراد اورژانس شد که قرار بود بعدها معروف شود. دختری ساده و شاید حتی تا اندازه ای شکننده. از جنس همان دخترهایی که معلوم بود با یک تشر سه چهار روز تب می کند و می افتد گوشه خانه. یکی از جنس تمام دخترانی که هر روز توی همین خیابان امیرآباد از کنار آدم می گذرند و شاید دورترین موجودات هستند به این کولی بازی های ارباب رسانه های دولتی.

دختری که بالای پرونده اورژانسش نوشته بود«ندا آقا سلطان، 26 ساله» و به خاطر تیر خوردگی مستقیم به قفسه سینه و پارگی احتمالی بزرگترین شریان هر انسان (آئورت) حدود ساعت شش با ایست قلبی وارد اورژانس بیمارستان داریوش کبیر سابق و دکتر علی شریعتی فعلی شد هیچ شباهتی به آشوب و اغتشاش گرانی نداشت که در روزهای 22 تا 29 خرداد از آن ها هر روز مردم را می ترساندند و می خواستند به همه این باور را القا کند که تیر مستقیم حداقل پاداش ایشان است.

ندا در حالی وارد اورژانس شد که احتمالا به واسطه پارگی همزمان آئورت و نای دچار بالا آوردن حجم زیادی از خون هم شده بود و تمام صورتش هم سرخ بود. اما تمام علت ایست قلبی او را می شد در عمق یک سوراخ 0.5*0.5 سانتی متری پیدا کرد. سوراخی که همه اورژانس و همکاران را شوکه کرد. همه می دانستیم که در هیچ کجای دنیا برای چنین مصدومی هیچ کاری نمی توانند بکنند. همه می دانستیم که هیچ امیدی در کار نیست. اما تلاشی مذبوحانه، همه ما را به سمت او کشاند. بیماری که قاعدتا هیچ بهره ای از عملیات احیا نمی برد، حدود 45 دقیقه تحت پیشرفته ترین مراحل عملیات احیا قلبی ریوی قرار گرفت و انگار هیچ کس جرات نمی کرد که مثل روزهای عادی، به صفحه مانیتور نگاه کند و بگوید:«پایان عملیات احیاء! ما هر کاری از دستمان بر می آمد کردیم. خدا رحمتش کند.»

ندا احیا می شد و من و همه می دانستیم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. همه ما می دانستیم که گلوله، جان یک ایرانی را گرفته است. احیای ندا شاید تلخ ترین تجربه پزشکی تمام تیم احیا بود و انگار هیچ کس نمی خواست باور کند که ما این بازی را باخته ایم. این بازی در خیابان و جلوی چشم تمام مردم، به نفع همان مزدور که گلوله را رها کرده بود به پایان رسیده بود تا او هم احتمالا همین روزها در خاطراتش از نفله کردن یک انسان با افتخار بنویسد و بگوید که از اصول نداشته اش با گلوله گرم در برابر کسی دفاع کرده است که حتی زور بازو هم نداشت، چه برسد به اسلحه سرد.

از لحظه ورود ندا به اورژانس هر 30 ثانیه یک بار از خودم می پرسیدم که چرا آن مزدور ندا را با لگد نزد؟ چرا با باتون برقی و غیر برقی به جانش نیفتاد و حداقل چرا تیر را به پایش نزند؟ اگر قصد او متفرق کردن جمعیت بود آیا ندا به این روش ها به خانه اش فرار نمی کرد؟ در کجای دنیا، برای متفرق کردن جمعیت، تیر را به قلب انسان ها می زنند؟

تیم احیا یکی یکی خسته می شدند و پس از یک نگاه به صورت خونین ندا که در پس زمینه روسری مشکی اش دیده می شد اتاق را ترک می کردند، تا این که بعد از چند دقیقه جسم بی جان ندا ماند و اتاق معاینه نورولوژی اورژانس و دری را که قفل کردند تا مبادا...

شاید حدود یک ساعتی از نا امید شدن همه ما گذشته بود که صدای ناله از سالن انتظار اورژانس بلند شد. یک زن نسبتا مسن و یک زن میانسال داشتند با صدای بلند زجه می زدند و دو مرد که یکی از دو پا فلج نسبی بود و دیگری پیرمردی بود با سبیل های از بنا گوش در رفته و موهای دم اسبی و سفید و زرد با گریه داشتند ایشان را آرام می کردند و بقیه هم گریه می کردند. همراهان بیماران دیگر، پرستاران، پزشکان و من. اتفاقی که شاید هرگز در یک بیمارستان نمی افتد چرا که هر کس به فکر غم خویش است و پزشکان هم به حضور فرشته مرگ عادت کرده اند اما گویا هیچ کس برای ندا گریه نمی کرد. همه برای ایران گریه می کردند و برای خودشان که باید هنوز را ادامه دهند.

پیر زن با صدای بلند فریاد می زد. «خدای بی ناموس! خدای بی همه چیز! خدای بی شرف!چرا ندا؟» و من دلم شکست. و من خیلی دلم شکست. هیچ وقت مانند آن روز دلم برای خدا نسوخته بود. هیچ وقت مانند آن روز دلم برای موعود تنگ نشده بود. هیچ وقت مانند آن روز پیش خودم نخوانده بودم که «فاغث یا غیاث المستغیثین»« پس فریادرس دادخواهان به فریادرس». پیش خودم گفتم:« خدا کاری بکن وگرنه ...» و بازهم دلم شکست.

آن دو مرد به همراه چند انسان درشت اندام، بعد از کلی حرف و حدیث وارد اتاقی شدند که ندا را در خود جای داده بود و آرام گریستند و تا می خواستند گریه خود را آشکار تر کنند با مردی روبرو می شدند که به ایشان می گفت:«ما با هم طی کردیم. ما با هم قرار گذاشتیم.» و بغض خود را می خوردند.

من هم که گریه ام بند نمی آید، توسط دوستان احاطه می شوم تا مبادا بعضی ها متوجه گریه ام شوند. همه هنوز هم بهت زده اند. همه هنوز هم نمی دانند که چه شده است و همه هنوز هم با نگاه خود خون ندا را که روی موزائیک سفید بخش ریخته است نگاه می کنند.

چقدر احساس می کنم که ندا تنها بود و چقدر احساس می کنم که امروز او ارزشمند است. او می توانست سال ها عمر کند و احتمالا چهل پنجاه سال دیگر با سرطان یا سکته قلبی به همین اورژانس که نمی دانم آن زمان به نام کدام بزرگ بود بیاید و خیلی خاموش و آرام بمیرد اما سرنوشت او چیز دیگری بود. سرنوشت او شهادت بود حتی اگر همان گونه که پیرمرد می گفت اصلا برای تظاهرات بیرون نیامده باشد. جان او ارزشمند بود چرا که می توانست شنبه در خانه پدری محبوس و محفوظ شود اما نشد.

ندا! خون بهای تو بسیار سنگین تر از بضاعت ناچیز آن مزدور حقیر است. خون بهای تو و دیگر شهیدان، آزادی است که حق ماست اما سهم ما...

آه! که هنوز هیچ کدام از حافظان قرآن برای تو نخوانده اند:«بای ذنب قتلت.»

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

۱۳۸۸/۳/۱۳

 

 

سلام.

جای همتون سبز عصر دیروز، عصر شعر طنز حامیان میرحسین رو تو مسجد امیرالمومنین برگزار کردیم. خیلی ها بودن. شهرام شکیبا، آرش شفاعی، سید مهدی موسوی، حامد عسگری، سید عبدالجواد و  مهدی فرج اللهی شعر خوندن که همشون خیلی دوستانه و از سر عشق به آزادی و تنفر از نکبت این چهار سال بود. صله همه هم از ستاد رسید. نفری یک دستبند مرغوب سبز.

شعر آرش رو میزنم چون حسابی از خجالتم در اومده بود. آرش جان! امیدوارم 23 خرداد همه با هم از ته دل بخندیم.

تا پیروزی میرحسین در انتخابات 9 روز بیشتر نمونده. اندکی صبر سحر نزدیک است:

 

شالبافان رفیق دکتر من

زنگ زد گفت عصر شعری هست

فکر کردم که در کنارش هم

سکه ای هست و لوح و از این دست

 

شکر کردم خدا در این اوضاع

عصر شعری فراهم آوردی

تاربسته است جیب من چندی است

یک تراول برایم آوردی

 

شالبافان همیشه حرفش را

نیمه کامل به بنده می گوید

حرف هایی چقدر جدی را

وسط طنز و  خنده می گوید

 

روز اول نگفت عصر شعر

انتخاباتی است و بی مایه

بین شیران شرزه پیدا کرد

آدمی جان عزیز و ....بی (پایه)!

 

گفتمش جان مادرت ول کن

من سیاسی نمی شوم هرگز

کار با نامزد ندارم من

مثل ساسی نمی شوم هرگز

 

دولت آبادی و سروش خوش اند

با همین جنگ های دورادور

این وسط یک نفر عروج کند

از تریبون به هاله ای از نور

 

از برادر حسین می ترسم

از خبرهای ویژه ی کیهان

بنویسند که فلان شاعر

توی وبلاگ نوشته فلان

 

صفحه ی فیس بوک این مفسد

پرشده از فرند های اناث

دائماً روشن است آی دی او

در مسنجر همیشه هست پلاس

 

سر راهم بایستند بسی

خالصاً مخلصاً شعار دهند

به گروه فشار می گویند

بنده را اندکی فشار دهند

 

بعد با لطف دوستان عزیز

عاقبت دستگیر خواهم شد

بس شکر ها که می خورم زان پس

باقی عمر سیر خواهم شد

 

مهرورزی نمی کند با من

هیچ کس آن چنان که "رکسانا"

ای خردمند و عاقل و دانا

سطرهای سپید برخوانا

 

شاعری مهربان و نازکدل

توی زندان عذاب خواهد برد

باز هم جای شکر آن باقی است

بازجویی ثواب خواهد برد

 

منکه پرونده ام سیاه شده

حال من می خورد بهم ز هنر

سرمن می خورد به جسمی سخت

یا که برعکس جسم سخت به سر

 

باز گفتم برو بخوان شعری

پست ها توی راه خواهد بود

دولت موسوی است دولت بعد

شک نکن رفتنی است این محمود

 

یک دوبیتی بگو و حال بکن

می دهندت سیاسیون بس اجر

یا که شورای شعر در ارشاد

یا دبیری جشنواره ی فجر

 

یادم آمد که پست فوق الذکر

تحت اشغال یک اقلیت است

باز دیدم محاسبات همه

طبق معمول یک سره غلط  است

 

گفتم از  بنده بی خیال شوید

که جناحی نمی شوم هرگز

من همان مار پیش از این هستم

مارماهی نمی شوم هرگز

 

همسرم با خشونت کامل

می کند دسته بیل در نافم

عکس های مرا اگر بیند

روسری سبزها در اطرافم

 

گفتن شعر انتخاباتی

در توان خودم نمی بینم

عوضش عکس موسوی بدهید

پوستر می زنم به ماشینم

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

۱۳۸٧/۱٢/۱٥

 

 

سلام

حق دارید! حدودا نه ماه از آخرین به روزم می گذره. نه! اونقدرها هم سرم شلوغ نبود. ولاگ هنوز هم برام مهم بود اما امان از دست تنبلی!

راستش رو بخواین مثل همیشه تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده که ظاهرا به ما ربطی نداره اما بیش از حد این روزا دلم برا شعر و بویژه غزل می سوزه. این روزا ادبیات ارث بابای بعضیا شده. البته خیلی هم تعجب نداره. همون بعضیا همه ایران عزیز و زخمی ما رو هم ارث باباشون می دونن.

دلم تنگ شده. خیلی دلم برای سال 80، 81 تنگ شده. برا خرداد 82 و حتی برا سرخوردگی اسفند82.

نگرانم. نگران این که مردمی که می بینم با طلسم جادوگرای سیاه خواب نرفته باشن. می ترسم همه مرده باشن و دیگه هیچ امیدی نباشه. نگرانم که 22 خرداد بیاد و بره و مطمئن بشم که دیگه ستاره ها اعدامیان همیشه ظلمت میمونن.

اما... نمی دونم

راستی شماره چهارم نشریه هم زیر چاپه هر چند به خاطر یک سری مشکلات قانونی قرارشد من و مهدی موسوی دیگه مدیر مسئول و سردبیر نباشیم  اما هنوز هر کاری از دستم بربیاد برای نشریه می کنم. دوستان متفاوت لطفا من رو از چاپ کتاباشون بی خبر نذارن. امیدوارم بشه کاری براشون کرد هنوز هم بعضی از دوستان مثل آرش شفاعی و سینا علیمحمدی کمک میکنن که هر از چندی تو مطبوعات این فضای انحصاری شکسته بشه. منتظرم.

این هم یه غزل متفاوت نسبتا جدید:

«پشت پرده (صحنه) دست های زیادی خسته شده اند

                                  یا

                     قرار ملاقات پشت سعدیه»

 

به سمت و سوی صدایی که هی دراز نمی شد

که کوک سینه تو یک دقیقه...

                                   باز نمی شد

 

که سینه های تو این ماجرا ادامه ندارد

که ماجرای تو چرخید و شکل...

                                     باز نمی شد

 

بچرخ...

    عقربه ها روی...

                   شصت و هفت نشستند:

«برای این که بمانم غزل بساز...»

                                       نمی شد

 

سر دراز دلم هیچمثل قصه نشد نه...

که مثل لکنت مجعول اشک و ناز نمی شد

 

چقدر عشق ظریف است مثل خشت نگاهت

میان خلوت سرباز شاه-باز نمی شد

 

شکست دست دلم روی گونه هات و لبت را...

که طعم سرخ ترین استکان تازه نمی شد

 

تمام شعر خیانت شد از تمامت راوی

که پرده های تنش ماجرای راز نمی شد

 

لب درازترین استکان صحنه ترک خورد

و خم شدی که...

                    خودش را شکست و باز...

 

اهواز- 1/1/1387

 

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

۱۳۸٧/۳/٢۸

 

 

سلام.

نمیدونم چی باید بگم یا چی بگم که بهتر باشه اما باز هم مثل همیشه سکوت می کنم البته بعد از چند جمله.

سال گذشته خیلی خوب تموم شد اما امسال خیلی بد شروع شد تا آخرش چی بشه و سال‌های دیگه چطور باشن هر چند این روزا هیچ چیز مهم نیست.

جشنواره غزل پست مدرن هم برگزار شد که البته گفتن ازش دیگه دیر شده اما خیلی مهم بود و امیدوارم مهم بمونه.

می‌خواستم یه غزل مطفاوت بزنم اما دیدم تو پست قبلی قول دادم یه غزل عاشقانه بزنم هر چند احتمالا کم کاری من تو نت باعث شده که هیچ کس یادش نباشه که... شاید هم برای هیچ کس مهم نباشه...

به هر حال این قلم خواهشمند است دوستان از فردا این غزل رو چماق نکنن تو سر جریان غزل متفاوت و پست مدرن که شالبافان توبه کرد. به قول خافظ:«من رند و عاشق در موسم گل/ آن گاه توبه؟ استغفرالله».

راستی شماره سوم «همین فردا بود» هم بالاخره داره در میاد. امیدوارم دیگه بیشتر از این شرمنده بچه‌ها نشیم.

این هم اولین غزل غیر متفاوت یا نیمه متفاوت من تو این بلاگ:

«...»

تو باد را به خیابان می‌آوری هر بار

به شور وسوسه نرم روسری هر بار

پراز نجابت چشمان شرم عریانی

شبیه زندگی تلخ یک پری هر بار

چقدر رنگ عوض می‌کنی سیاه و... نگاه!

و مثل دختر انگار دیگری هر بار

چقدر نرمی و آرام می‌رسی تا صبح

و از توهم شب‌های من سری هر بار

تو دردناک‌ترین گیجی خیال منی

سیاه مستی لیوان آخری هر بار

برقص در نفسم مثل جاده‌های شمال

و بوی تند گره‌های روسری... هر بار

تهران- دی ماه1385

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

۱۳۸٦/٩/٢٤

 

 

سلام.

البته نمیپدونم باید با چه رویی سلام کنم. البته این ویژگی همیشگی ما بچه های شبه پست مدرنه که تو هر کاری پرروییم. من که به همه کسایی که بهمون میگن پست مدرن های پررو حق میدم.

تو این هفت،هشت ماه که خبری نبود جز کلی خبر که از همه مهمتر هم «همین فردا بود» که همین فرداها شماره دومش چاپ میشه. البته من واقعا باید دست همه بچه ها را رو فشار بدم چون همه با جون و دل و بدون هیچ چشم داشتی زحمت کشیدن و من هم که تقریبا هیچ کاری نکردم. به ویژه-البته گفتن نداره- باید از مهدی موسوی عزیزم تشکر کنم که با صبر محسوسی همه چی رو تحمل می کنه. زنده باشی رفیق!

اما من بعد از این همه وقت غیبت، دیگه خیلی روم رو زیاد نمی کنم و یه غزل می زنم. البته یه غزل دیگه هم دارم که عاشقانه است و به زودی و تو یه به روز دیگه می فرستمش رو اعصابتون. هرچند موضع من همونه که تو سخن مدیر مسئول شماره اول نوشتم: ادبیات امروز به خاطر حضور من و هم فکرانم مشغول گذراندن بهترین روزهای غزل است...

یه غزل جدید:

«نوستالژی پسر شهرزاد که باور نکرد...»

عمیق، روی لبم خونِ پاک! می خندی

و خیس مثل عطش، دردناک می خندی

چقدر می لرزم دست انتهای خودم

که خونِ شرمِ تو درگیر لاک...   می خندی!

همیشه معصومم بین شاخه های زمین

همیشه مست توام گرمِ تا که می خندی

شکار می شومت مثل کوچ در تبعید

هبوط می کنی ام، دستِ خاک می خندی

چه گریه می کنی این بار در مزار دلم؟!

و یا به آتش دستم هلاک می خندی؟

همیشه مادر را روی تخت...

                                 گریه شدم

برای بطری ودکا که تاک...      می خندی

که گونه های تو را گرم آرزو هستم

که زخم های مرا...

                    شرمِ پاک!

                               می خندی؟!

                                     

                                      تهران- بیمارستان روزبه

                                       تیر ماه ۱۳۸۶ خورشیدی

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

۱۳۸٦/۱/٢٤

 

 

سلام

سلام

سه تا سلام،شاید هم کمتر...

بعد از چیزی حدود یکسال بالاخره ما هم دوباره به روز کردیم-یعنی داریم می کنیم-.

راستی سال نو مبارک!امیدوارم امسال دنیای شعر شلوغ تر و پر جنب وجوش تر از سال گذشته باشه و من هم سال شاعرانه تری رو در پیش داشته باشم و بیشتر هم بتونم با کنار گذاشتن تنبلی های همیشگی شاعرانه نقد بنویسم و این وبلاگ هم ماهی یکبار حداقل به روز بشه.البته چهارشنبه ها و فرهنگسرا بهمن و سایت عروض موقعیت خوبی برای تبادل تئوریک نظرها فراهم کرده ولی دنیای مکتوب چیز دیگه ایه.

از سال گذشته تا امروز من یه خورده عوض شدم ولی هنوز هم عاشقانه دنیای ذهنی پست مدرن خودم رو دوست دارم و بر همون اساس شعر میگم-شاید-.

اواخر پارسال نقد من روی مجموعه ی دوست عزیزم سیامک بهرامپرور در همشهری پس از حدود نه ماه انتظار در صف به چاپ رسید.برخورد بعضی از دوستان از جمله خود سیامک چندان من رو خوشحال نکرد و... .بقیه ماجرا بمونه تا نقد کتابش تو همون چارشنبه ها-اگه زنده باشم-.

از طرف دیگه واقعا باید از تلاش های «فاطمه اختصاری» در راه مکتوب کردن مولفه های غزل متفاوت وپست مدرن در وبلاگش تلاش کنم.مقاله هاش پشتوانه ی مناسبی از مطالعه و آگاهی وشعور ادبی رو به دوش میکشن که در نوع خودشون خیلی خوبن.خسته نباشی!

خیلی چیزای دیگه هم تو دلم بود ولی بمونن شاید یه روز دیگه...-باز هم شاید...-.

فردا هم دارم میرم سوریه و شاید هم لبنان.اگه بر نگشتم حلالم کنید...سوغاتی کی چی میخواد؟؟؟؟؟؟

این هم یه غزل جدید-نسبتا-:

«یک مشت طواف از در پشتی»

سکوت،دست به دست از شراب خواب گرفت

و خواب مثل هوس از من اضطراب گرفت

 

کنار خواب تو تا حس خیس و شرم شعور

 

که هرم ثانیه بر چشمهات قاب گرفت

 

تمام شد،همه آرام رام می شکنند

 

وزخم شانه که از زخمت التهاب گرفت

 

برقص مثل همان روزهای غمگینش

 

که چشم خیس خدا بغض بر عذاب گرفت

 

که می دویدی و یعنی کویر می رقصید

 

زمین زیر تو نفرین شد و... سراب گرفت

 

چه روزها که پر از گرمی نبود خودم

 

خطوط یخزده را وحشیانه آب گرفت

 

«که مست از شدنت می شوم غریضه ی مرگ!»

 

که...

 

    می توانم؟

                 برگرد...

                            بی شراب؟

                                           گرفت...

«گرفته ای؟...»

 

                     -وچه احساس هرزه ای بودی

که چشم خیس خدا خسته شد...

 

                                        عذاب گرفت

           

                                                        طهران-بهمن1385

 

 

 

 

 

 

 

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

۱۳۸٥/۳/۱۳

 

 

سلام.اين بار دومه که ارسال ميکنم وشديدا ناراحتم اما اشکال نداره.زنده باد موقعيت پست مدرن و غزل متفاوت.

فقط:مهر۵ ،۲۹-۳۱شهريور۸۵برگزار خواهد شد.همه دانشجويان علوم پزشکی کشور ميتوانند(شما بخوانيد بايد)تا۱۵مرداد آثار خود را در بخش های شعر(نو،سنتی)وداستان کوتاه با موضوع آزادوبخش ويژه پيامبر نور به تهران-خ انقلاب-خ قدس-ساختمان معاونت دانشجويی فرهنگی دانشگاه علوم پزشکی تهران(ساختمان۴۳)-ط۱-دبيرخانه مهر۵ارسال کنند.

واما يک غزل:

((سنگ شده ای ،مثل سينه اش در صبح))

پر از شکافِ دو دندانِ صاد می لرزيد

و مثل ثانيه در بامداد می لرزيد

 

صدای زنگ تو را پشت شيشه عريان ديد

كه يك دقيقه ی در امتداد می لرزيد

 

شبيه سنگ ترين واژه های استمداد

دل قبيله به فرمان باد می لرزيد

 

((بلرز))در هوس واژه ها ورق می خورد

و در ميان(-ِ/ه)دلم دست داد می لرزيد

 

صدای مرتعش و خيس در هميشه... ولی

به ياد زخمه ی فرياد...ياد...می لرزيد

 

هبوط مثل همين روزها نشد اما

حضور کفر از اين ارتداد می لرزيد

 

شبيه کاشان در يک هوای چشم سفيد

که خامه بر لب تلخ مداد می لرزيد

 

هنوز تهران انگار مست می پاشد

به روی من که...

               دلم ايستاد.می لرزيد.

 

حدود عصر هنوز ازهميشه آسان تر

((بلوغ))دست دو دندان باد می لرزيد

                       مشهد اردهال-دی۱۳۸۴

 پيام هاي ديگران ()

محمدرضا شالبافان

لینک ها

Link #1

Link #2

امکانات

لوگوي وبلاگ شما


بازدیدکنندگان از تاریخ 27شهریور83


:حضور و غیاب


وبلاگ های دوستان